تبليغاتX
امام زمان

بهترین همه ی دنیا امام

چشم به راه سپيده    
                          


تو را غايب ناميده اند، چون «ظاهر» نيستي، نه اينكه «حاضر» نباشي.
«غيبت» به معناي «حاضرنبودن»، تهمت ناروائي است كه به تو زده اند و آنان كه بر اين پندارند، فرق ميان «ظهور» و «حضور» را نمي دانند، آمدنت كه در انتظار آنيم به معناي «ظهور» است، نه «حضور» و دلشدگانت كه هر صبح و شام تو را مي خوانند، ظهورت را از خدا مي طلبند نه حضورت را. وقتي ظاهر مي شوي، همه انگشت حيرت به دندان مي گزند با تعجب مي گويند كه تو را پيش از اين هم ديده اند. و راست مي گويند، چرا كه تو در ميان مائي، زيرا امام مائي. جمعه كه از راه مي رسد، صاحبدلان «دل» از دست مي دهند و قرار از كف مي نهند و قافله دل هاي بي قرار روي به قبله مي كنند و آمدنت را به انتظار مي نشينند...
و اينك اي قبله هر قافله و اي «شبروان را مشعله»، در آستانه آدينه اي ديگر با دلدادگان ديگري از خيل منتظرانت سرود انتظار را زمزمه مي كنيم
   
                 آخرین ستاره                                

گل زهرائي
مفتون شدم و شيدا بر شاهد زيبايي
در چشم و دلم برپا طوفاني و دريايي
عالم شده حيراني بر آن گل زهرايي
«اي پادشه خوبان، داد از غم تنهايي
دل بي تو به جان آمد وقت است كه بازآيي»
آن زلف چليپايي در تاب نمي ماند
وين بخت خمارآلود در خواب نمي ماند
در ميكده بين هر دم مي ناب نمي ماند
«دايم گل اين بستان شاداب نمي ماند
درياب ضعيفان را در وقت توانايي»
دي عكس خيالش را در ياد همي كردم
با خاطر او دل را آباد همي كردم
ديدم چو گل رويش فرياد همي كردم
«ديشب گله ي زلفش با باد همي كردم
گفتا غلطي بگذر زين فكرت سودايي»
اي ماه جهان افروز عشق تو كمانم كرد
آن غمزه مستانه چون رخنه به جانم كرد
ديوانه تر از مجنون در عشق تو آنم كرد
«مشتاقي و مهجوري دور از تو چنانم كرد
كز دست بخواهد شد پاياب شكيبايي»
عمري ز فراق تو با زمزمه مي نالم
ناديده گل رويت بر عشق تو مي بالم
مي سوزم و مي سازم با ياد تو خوشحالم
«يارب به كه شايد گفت اين نكته كه در عالم
رخساره به كس ننمود آن شاهد هرجايي»
دلداده منم اي جان، تو دلبر و دلداري
بر اين دل بيمارم، جز تو نبود ياري
عمري به سراپرده، در حسرت ديداري
«اي درد توام درمان، در بستر بيماري
وي ياد توام مونس، در گوشه تنهايي»
ما در غم هجر تو، با ديده ي خونباريم
در عشق و وفاداري، ما شهره ي بازاريم
تو يوسفي و ما هم، مشتاق و خريداريم
«در دايره ي قسمت، ما نقطه ي پرگاريم
لطف آنچه تو انديشي، حكم آنچه تو فرمايي»
رسوايي و بدنامي، در كوي تو ننگي نيست
از دامن تو خالي، برآمده چنگي نيست
والاتر از عشق تو، پيمانه و سنگي نيست
«ساقي چمن گل را، بي روي تو رنگي نيست
شمشاد خرامان كن، تا باغ بيارايي»
اي شاهد زيبارو، شب تا سحرم مي ده
در محو جمال تو، از خود بدرم مي ده
در حلقه ي مستانت، من نوسفرم مي ده
«زين دايره ي مينا، خونين جگرم مي ده
تا حل كنم اين مشكل، در ساغر مينايي»
در عشق گل زهرا، با هلهله مي خوانند
چون بلبل دلداده، بر عشق تو مي بالند
تا هست جهان برپا، در خيل تو مي مانند
«صد باد صبا اينجا، با سلسله مي رقصند
اين است حريف اي دل، تا باد نپيمايي»
مژده كه رضا امشب، جان داروي اصل آمد
در پهنه ي دنيا بين، فرمانبر عدل آمد
بر اهل وفاداران، جانانه و اهل آمد
«حافظ شب هجران شد بوي خوش وصل آمد
شاديت مبارك باد، اي عاشق شيدايي»

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 0:11  توسط منتظر